بایگانی دسته بندی ها: اجتماعی

به مناسبت آخرین چهارشنبهٔ ماه مارس، روز جهانی آزادی مستندات

توضیح ضروری: این داستان واقعی نیست.

این نوشته‌ام را می‌خواستم روی همین وبلاگ بگذارم، ولی به خاطر مشکلات فنی در تنظیم جهت نوشته‌ها آن را این‌جا گذاشته‌ام. همچنین نسخهٔ پی‌دی‌اف همین نوشته هم هست که برای چاپ بهینه شده.

ناگفته‌هایی از ژاپن!

چند ماه پیش یک مهمان ژاپنی آمده بود به گروه ما که یک سمینار ارائه بدهد و یکی‌دوهفته هم بماند. من برای نخستین بار بود که یک ژاپنی را می‌دیدم. بعضی از رفتارهایش واقعاً عجیب بودند و حس می‌کردم که بیش از این که به شخص او مربوط باشند، به فرهنگ ژاپنی مربوط هستند.

مثلاً برخوردش با کارمندان رستوران مؤسسه را بگویم: هر روز پس از خوردن ناهار ظرف‌هایمان را باید بگذاریم روی یک ریل که برود داخل آشپزخانه برای شستشو. یک آقا یا خانمی هم همیشه هست که ظرف‌های روی ریل را پیش از رفتن به درون آشپزخانه کنترل می‌کند و گاهی هم ظرف را او از دست‌مان می‌گیرد و روی ریل می‌گذارد. من بیشتر وقت‌ها بی‌این‌که نگاه کنم، آرام ظرفم را روی ریل می‌گذارم و می‌روم. بعضی وقت‌ها هم که خیلی حواسم باشد ظرفم را می‌گذارم و به آن آقا یا خانم می‌گویم «Danke» (به آلمانی یعنی ممنون). نخستین باری که این دوست ژاپنی را دیدم که می‌خواست ظرفش را روی ریل بگذارد، دیدم که آقای مربوطه به سمتش آمد که ظرف را از دستش بگیرد. ولی او راضی نمی‌شد که ظرف غذایش را بدهد به او! تا این که آقا آمد و ظرف را از دستش گرفت. دوست ژاپنی ما هم به اجبار ظرفش را به او داد و بعد یک قدم رفت عقب، کف دست‌هایش را به روش معمول ژاپنی‌ها روی هم گذاشت و تشکر کرد، بعد برای آقا تا کمر خم شد (تعظیم کرد!) و بعد رفت!

جدای از این واکنش‌های کوچک روزانه، بدم نمی‌آمد که بیشتر با او حرف بزنم و از فرهنگشان بیشتر بفهمم. برای همین، فکرهایم را کردم و بهترین پرسش ممکن را برای پرسیدن از او پیدا کردم. یک روز که از ناهار برمی‌گشتیم و در فضای آزاد قدم می‌زدیم، از او پرسیدم که به نظرش مهم‌ترین چیزی که در این‌جا (یعنی آلمان) می‌بیند که با کشورش فرق دارد چیست؟ آگاهانه به هیچ موضوع خاصی در پرسشم اشاره نکردم تا ببینم از نظر خودش چه چیزی مهم است  و آن چیز مهم در ژاپن و در آلمان چه فرقی با هم دارند.

پاسخ پرسش من را خیلی زود داد، و به یک مورد هم بیشتر اشاره نکرد. گفت در آلمان درخت‌هایی که در جنگل می‌بیند همه منظم و به‌ردیف کاشته شده‌اند، ولی در ژاپن وقتی که می‌خواهند جایی درخت بکارند، آن‌ها را نامنظم می‌کارند تا همه روی یک ردیف نباشند.

همین. فقط همین را گفت.

قانون بنفورد در زندگی واقعی!

انتخابات ۸۸ که تازه انجام شده بود و خیلی از مردم با هیجان می‌خواستند بدانند آیا تقلبی در کار بوده یا نه، یکی از نام‌هایی که زیاد می‌شنیدیم نام قانون بنفورد بود. همان قانونی که بعضی‌ها با آن درستی انتخابات را می‌آزمایند و می‌گوید که رقم‌های گوناگون در تعداد رأی‌های هر نامزد با چه بسامدی تکرار می‌شود. آن وقت‌ها نخستین باری بود که نام این قانون به گوشم خورده بود و حدس می‌زدم بسیاری آدم‌های دیگر هم چیزی از آن ندانند. برای همین، پس از این که دربارهٔ قانون بنفورد از ویکی‌پدیای انگلیسی خواندم و فهمیدم، تصمیم گرفتم که نوشتهٔ کوتاهی را هم در ویکی‌پدیای فارسی دربارهٔ این قانون بنویسم تا مردمی که خواندن نوشته‌های انگلیسی برایشان آسان نیست بتوانند از این ماجرا سردربیاورند.

به طور خلاصه

قانون بِنفورد (به انگلیسی: Benford’s law) یا قانون رقم اول می‌گوید که در فهرست عددهایی که در بسیاری از (البته نه همهٔ) پدیده‌های زندگی واقعی رخ می‌دهند، رقم اول عددها به طور خاص و غیریکنواختی توزیع می‌شود. بر طبق این قانون، تقریباً در یک‌سوم موارد رقم نخست ۱ است، و عددهای بزرگ‌تر در رقم نخست به ترتیب با بسامد کمتری رخ می‌دهند، و عدد ۹ کمتر از یک بار در هر بیست عدد ظاهر می‌شود.

منبع: ویکی‌پدیای فارسی

الان که به تاریخچهٔ آن مقالهٔ ویکی‌پدیا نگاه می‌کنم، می‌بینم که در روز ۲۷ خرداد، ساعت ۵:۴۷ عصر چهارشنبه، یعنی تنها پنج روز پس از انتخابات، نخستین نسخهٔ مقاله را ثبت کردم. می‌دانستم که دارم دربارهٔ موضوع داغی می‌نویسم و به زودی سیلی از مردم ِ جویای حقیقت دربارهٔ انتخابات قرار است آن را بخوانند. بنابراین همهٔ دقت‌ام را به کار بردم تا چیز اشتباهی ننویسم. در ضمن، چیزی که آن روز نوشتم کوچکترین اشاره‌ای به انتخابات و تقلب و… نداشت و تنها به عنوان یک قانون آماری بیان شده بود. (چیزهایی را که در نسخهٔ کنونی مقاله دربارهٔ انتخابات نوشته شده، دیگر کاربران ویکی‌پدیا پس از من نوشته‌اند.) بعدها دیدم که در نوشته‌های دیگران، از جمله در گزارش تفصیلی دیده‌بانان سبز انتخابات دربارهٔ تقلب در انتخابات که بعدها منتشر شد، بخش‌هایی از آن مقاله، از جمله برخی از جمله‌هایی که من نوشته بودم، عیناً به‌کار برده شده است.

در ادامهٔ این مقاله نوشته شده که توزیعی که قانون بنفورد پیش‌بینی می‌کند، در پدیده‌های کاملاً متفاوت و شگفت‌انگیزی دیده می‌شود؛ مانند صورتحساب‌های برق، شمارهٔ خیابان‌ها، قیمت سهام، مقدار جمعیت، آمار مرگ‌ومیر، طول رودخانه‌ها و ثابت‌های فیزیکی! امروز من موقع خرید روزانه یکی دیگر از این موارد را به چشم خودم دیدم! تصویری که این زیر می‌بینید مربوط به فروشگاه نزدیک خانه‌ام است که شمع‌های تولد (به شکل اعداد) می‌فروشد. حدس می‌زنید کدام شمع‌ها (چه رقم‌هایی) بیشتر فروش رفته باشند؟

شمع‌های تولد در فروشگاه

می‌بینید که رقم‌های ۱ و ۲ و ۳ و ۴ تمام شده اند! این یعنی قانون بنفورد دربارهٔ سن آدم‌هایی که جشن تولد برگزار می‌کنند هم برقرار است! این یک اثبات کیفی از قانون بنفورد در زندگی واقعی است!

نخبه‌گزینی یا نخبه‌پروری؟

در این جا می‌خواهم بحثی کنم دربارهٔ این که چرا من اساساً با فلسفهٔ وجودی سازمان‌هایی مانند بنیاد ملی نخبگان، یا جایزه‌هایی مانند چهره‌های ماندگار و از این دست مخالفم.

دو نکته در این باره می‌گویم:

یک:

عضویت و بهره‌مندی از مزایای چنین سازمان‌هایی و برگزیده‌شدن برای گرفتن چنین جایزه‌هایی به طور بدیهی آدم‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند: دسته یکم، آن‌هایی که برگزیده شده‌اند و جایزه را گرفته‌اند و دسته دوم، آن‌هایی که نشده‌اند و نگرفته‌اند. با این که به نظر می‌رسد که توانایی‌ها و شایستگی‌های آدم‌ها یک طیف پیوسته است، ولی این سازمان‌ها و جایزه‌ها آدم‌ها را تنها به دو گروه تقسیم می‌کنند. توصیف ریاضی بستگی توانایی/شایستگی آدم‌ها به گرفتن چنین افتخاراتی شبیه است به تابع پله (هوی‌ساید). این سازوکار برای امتیازدادن به نخبگان خواهی‌نخواهی یک مرز را بین کسانی که جایزه می‌گیرند و آن‌هایی که نمی‌گیرند تعریف می‌کند. این که این مرز را دقیقا کجا باید بگذاریم چیزی است که فکر نمی‌کنم مسئولان امر توضیحی برایش داشته باشند. بودن چنین مرزی، حالا هر کجا که می‌خواهد باشد، از عدالت به دور است. حتی اگر فرض کنیم که آدم‌ها به درستی رتبه‌بندی می‌شوند، چرا باید نخبه‌ای که نمره نخبگی‌اش ۱۲ است، از کنکور معاف شود (یا چهره ماندگار شود و سمند بگیرد) و اویی که نمره نخبگی‌اش ۱۱٫۹ است هیچ چیز نگیرد؟

در دنیای آرمانی من، اگر قرار بود به کسانی جایزه بدهند، این جایزه این جوری که در بالا نوشتم داده نمی‌شد. جایزه در دنیای آرمانی من یک کمیت پیوسته است و بستگی‌اش به توانایی‌ها/شایستگی‌های آدم‌ها با یک تابع پیوسته و نرم داده می‌شود، و نه با یک تابع غیرطبیعی مانند تابع پله! حتی اصلا مطمئن نیستم که در دنیای آرمانی من، تابعی تک‌متغیره با آرگومانی به نام «نمره نخبگی» وجود داشته باشد!

دو:

ولی ایراد عمیق‌تری هم در چنین سازمان‌ها و چنین جایزه‌هایی هست: این‌ها را دولت ساخته است و نه مردم. این جایزه‌ها و امتیازها را دولت به نخبگان می‌دهد (منظورم به طور کلی این است که این دولت و کارگزاران حکومتی هستند که تصمیم می‌گیرند چه کسی شایسته گرفتن چنین جایزه و امتیازی هست و چه کسی نیست). در دنیای آرمانی من، هر نخبه‌ای جایزه خود را از همکارانش می‌گیرد و نه از کس دیگر. جایزه یک فیزیکدان این نیست که اعضای کمیته چهره‌های ماندگار (مرکب از رئیس سازمان صداوسیما، دبیر شورای عالی فلان، معاون وزیر بهمان و…) او را چهره ماندگار فیزیک معرفی کنند. او وقتی جایزه‌اش را می‌گیرد که می‌بیند فیزیکدانان دیگر یافته پژوهشی او را دیده‌اند و فهمیده‌اند و آن را به کار می‌برند؛ یا وقتی که می‌بیند تلاش‌های او در گسترش و پیشرفت سطح فیزیک (و در نتیجه سطح علمی، و ناگزیر سطح زندگی) در سرزمینش به ثمر نشسته است.

در دنیای آرمانی من، سازوکارهایی طبیعی در جامعه وجود دارد که به هر نخبه‌ای جایزه‌اش را می‌دهد و دیگر نیازی به دولت برای این کار نیست. در دنیای آرمانی من، توانایی و شایستگی‌ای که باعث می‌شود کسی نخبه به حساب بیاید، ارزش ذاتی و واقعی دارد، و تنها یک قرارداد نیست. اگر قوهٔ هاضمهٔ جامعه در درک این توانایی‌ها و شایستگی‌ها درست کار کند، خودبه‌خود جایزهٔ هرکس را براساس توانایی و شایستگی‌اش می‌دهد. همان طور که اگر کارخانه‌ای بتواند محصولاتی با مزیت نسبی بالا بسازد، خودبه‌خود فروشش بالا می‌رود و آن کارخانه دیگر نیازی به دولت برای حمایت ندارد.

وقتی که دولت می‌خواهد (به زعم خودش) برای تقدیر از نخبگان به آن‌ها چنین جایزه‌هایی بدهد، یعنی چنین سازوکارهایی در جامعه برای تقدیر از این نخبگان وجود ندارد. در این صورت یا جامعه، جامعه سالمی نیست که قدر نخبگانش را بداند، و یا نخبگان واقعاً نخبه نیستند!

به نظر من باید به جای دادن و گرفتن این جایزه‌ها، به فکر سازوکارهای درونی جامعه برای ارزش‌گذاشتن به هرآن‌چه خوب و باارزش است باشیم. یعنی باید با تقلب علمی مبارزه کنیم؛ باید معیارهای ارزش‌گذاری‌مان را به طور پیوسته بازنگری کنیم؛ باید همان طور که از بدی‌ها و کاستی‌ها انتقاد می‌کنیم، خوبی‌ها و پیشرفت‌ها را هم ببینیم و بگوییم؛ باید ارزشِ کاری را که فکر می‌کنیم ارزشمند است، به دیگران هم بشناسانیم.

پی‌نوشت: این حرف‌ها نظر شخصی خودم است. ولی چند «شبه‌منبع» می‌توانم برایشان بیاورم که این حرف‌هایم متأثر از آن‌هاست:

  • این نوشته از دکتر رضا منصوری در هم‌وردا (البته الان که این نوشته را خواندم دیدم که من تنها یک بار دیگر آن حرف‌های دکتر منصوری را تکرار کرده‌ام!)
  • مصاحبه‌ای از ریچارد فاینمن با تلویزیون بی‌بی‌سی در برنامه‌ای به نام Horizon
  • کتاب «بازاندیشی زبان فارسی»، نوشتهٔ داریوش آشوری، نشر مرکز (این یکی خیلی بی‌ربط به نظر می‌رسد!)
  • این نوشتهٔ بسیار زیبای منجوق (دکتر یاسمن فرزان) در هم‌وردا